آورده اند در ازمنه قدیم مردی در شهری می زیست که از قضا به منصب شهرداری نیز دست یافت و پس از مدتی شهردار آن شهر قدیمی دلش به حال مردم یکی از روستاها سوخت و آنجا را آسفالت کرد. عده ای طبل جنتگ نواخته و به این شهردار دل رحم خرده گرفته و بیخود و بی جهت موضوع را بزرگش کردند بدون اینکه خود بدانند چه خبر شده است. در این بین شهردار چند ماهی را سکوت کرد و لام تا کام هیچ نگفت تا اینکه گویی کاسه صبر آن مهربان سر آمد و دو دلیل آورد که به شرح ذیل در تاریخ نگاشته و ثبت گردید
اول بیان کرد به احترام شهدا این کار صورت گرفت و دومین دلیل هم این بود که آن نازنین روستا به این شهر خدمت کرده است .

آن مهربان شهردار این را در حالی بیان کرده بود که اطرافش عده ای خبرنگار نشسته بودند و البته اینها منتقد آتشین نبودند و آتشی ها را شهردار مهربان قصه ما به میدان معرکه فرا نخوانده بود. اما عده ای که همچنان ک مشاهده می کنید اسمشان در تاریخ به عنوان منتقد ثبت گردید تا به حال هنوز منتقد هستند و دست از سماجت برنمی دارند
این منتقدان که از اقشار مختلف مردم بودند با دلایل آن شهردار دل رحم و مسئول قانع نشده و راه خود گرفتندی و همی رفتندی
این جماعت منتقد دو دلیل داشتند آن هم این بود که این هم در تواریخ ثبت شده است
اولا مگر سایر روستاها شهید نداردپس  لطفی کرده و شما مهربان خوی آنها را نیز آسفالت نمودندی تا دل مردمی را به دست آورندی
ثانیا مگر بقیه روستاهای این شهر خدمتی به شما ارائه ندادنی ؟ و همان طور که تواریخ ثبت کرده اند روستای فلان دارای کارگاه هایی بود که اکثریت کارگران آن برادران افغان بودند پس چه خدمتی داد به ما جز بیکار کردن جوان هایمان .
سالها بگذشت و این حوادث به همت یک روستایی زاده به رشته تحریر در آمده و اکنون همچنان بر سر زبان ها می باشد و کسی نمی تواند بفهمد حق با کیست و فقط از برای عبرت این قصه در اینجا آورده شد باشد که لبخندی ر لبان خوانندگان و تاملی در آیندگان ایجاد گردد